تبليغاتX
زیتون

زیتون

1- فکر کنم ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که گنجیشکا شروع کردن به قیل و قال و جیک‌ و جیک، با عجله کامپیوترو خاموش کردم و بعد از زدن مسواک و... داشتم می‌رفتم بخوابم که به‌ناگاه در تاریک‌روشن صبح‌گاهی روی میز توالت اتاق خواب چشمم به دو قوطی سفید و سرمه‌ای کرم روز و کرم شب نیوآیی که چند وقت پیش خریده بودم افتاد!
پیش خودم گفتم این‌همه پول دادم که با چروک پوست صورتم مبارزه کنم، اما اینا همینطوری بی‌‌استفاده روی میز توالت افتاده‌ن! طی یک تصمیم ناگهانی قوطی سرمه‌ای رو برداشتم و درشو باز کردم که یه کمیشو با انگشت بردارم بذارم رو صورتم که چشمم از پنجره به بیرون افتاد. دیگه هوا کاملا داشت روشن می‌شد. یه دفعه عقلِ در حالِ چرتم بهم نهیب زد:
زیتون! الان روز حسابه! اینی که داری می‌زنه کرم شبه!
ناخودآگاه در قوطی کرم شبو بستم و کرم روز رو برداشتم. فکر کردم عقلم عاقله. اما نه... اشتباه می‌کنه حتما.
گفتم، دیوانه! منظور از کرم شب لابد کرم موقع خوابیدنه! به روشنایی روز کاری نداره.
عقل خوبالوئم غر زد: اسم کرم‌ها با خودشونه. کرم روز و کرم شب! یعنی با روشنایی و تاریکی هوا باید کرم‌هاتو عوض کنی! زودتر روزه رو بزن و برو تو تخت که دارم از شدت خواب هنگ می‌کنم.
پیش خودم گفتم اهه! من بیام افسارمو بدم دست این عقل خل‌مشنگم؟! اون‌وقت از فردا می‌خواد سوار باشه و من پیاده! عمرا".
دوباره کرم شبو برداشتم.
عقلم فریاد زد. خله. کرم شب ممکنه با نور روز یه ترکیبی درست کنه که برای پوست بد باشه.
ترسیدم.
کرم شبو گذاشتم رو میز توالت و گفتم اصلا نخواستیم. و رفتم تو تخت تخت خوابیدم. خوشم اومد عقلم کنف شد!
اما هنوز تو کف اینم که تکلیف کسی که بخواد چهار پنج صبح بخوابه چیه؟ کرم روز باید به صورتش بزنه یا کرم شب. باید برم از روحانی محل بپرسم؟
مسائل مهم مملکتی به کنار. مسئله‌ی مهم زندگی من الان این است!

2- سه‌شنبه بود و وقت دادن تقاضا‌نامه‌ها، دفتر خانم آجرلو نماینده شهر کرج غلغله بود. تا حیاط بیرونش مردم کیپ‌تا‌کیپ مرد و زن و پیر و جوون وایساده بودن تا تقاضاشونو بدن به منشیش که بعد از چند روز جواب بگیرن . .
این‌جور هم که از صحبت مردم متوجه شدم. خانم آجرلو سعی می‌کنه دست رد به سینه‌ی کسی نذاره. درسته راسته. اما سعی می‌کنه دل مردمو به دست بیاره و از این لحاظ نسبت به نماینده‌های دیگه پرکارتره.
(ا اینجاشو از ترس برق‌رفتگی پست کرده بودم و بعد دوساعت تمام نشستم بقیه‌شو تایپ کردم. و فرستادم و نشستم به ای‌میل خونی. وقتی خواستم برم بخوابم دیدم ای‌دل غافل بقیه‌ش اصلا ثبت نشده. حالا باید دوباره بنویسم)
توی حیاط دفتر خانم آجرلو بین مردم بحث درگرفته بود. من به زور خودمو چپوندم اون وسط ببینم چه خبره! هر کسی یه چیزی می‌گفت:
یکی می گفت دفعه‌ی قبل برای دخترش توصیه‌نامه گرفته برای کارخونه‌ی فلان، مسئولش زرتی زده ورقه رو پاره کرده. یکی برای پسرش توصیه‌نامه گرفته بود برای عوض کردن دانشگاهش. یکی می‌گفت پول ندارم خانم آجرلو بهم دکتر رایگان معرفی کرده. حالا اومدم برای رادیولوژی و آزمایشگاه توصیه‌نامه بگیرم. و من هی دخالت می‌کردم که تو این کشور چرا بچه‌ها همه باید بیکار باشن و فقط با التماس و توصیه‌نامه و پارتی‌بازی بریم سرکار و دکتر و... بعضی‌ها می‌گفتن آره راست می‌گی و...

یه آقای پوشه به بغل ریشوی لاغر ناگهان از من پرسید: شما تو صفید؟ کارتون چیه؟ گفتم یه سوال داشتم اما حوصله صف وایسادن ندارم. یه روز دیگه میام. منو کشید کنار و پرسید می‌شه بپرسم چه سوالی؟
بهش گفتم. خوشش اومد که برای کار شخصی نیومدم. گفت یه شماره می‌گم یادداشت کن. بهش زنگ بزن و مسئله رو بهش بگو. حتما رسیدگی می‌کنه.
عکس‌العملی نشون ندادم.
راستش فکر کردم طرف آنتنه و به خاطر حرفایی که زدم می‌خواد منو لو بده.
گفت چرا کاغذ مداد در نمیاری؟ باور نمی‌کنی؟ الکی گفتم شما بگو من حفظ می‌کنم.
پوشه‌شو باز کرد و مدارکی نشون داد که نشون می‌داد راه‌انداختن کارش کار حضرت فیل بود اما چند روزه انجام شده بود و حالا فقط یک امضا می‌خواست.. گفت همون که می‌خوام شماره‌شو بدم به خانم آجرلو گفته حتما باید مهر و امضا کنی و می‌دونم می‌کنه!.
و بدون اینکه از من اجازه بگیره. پاکت مقوایی که بیمه‌نامه‌ی ماشینم توش بود از دستم کشید و اسم کسی که نام فامیلش برام نامأنوس برود نوشت و همینطور شماره موبایلش که خیلی رُند بود. چند نفر خانوم دویدند جلو که اون‌ها هم یادداشت کنن. پاکت را جوری تا کرد که شماره دیده نشه و داد دستم.
یه تشکر الکی کردم و اومدم خونه.
همینکه به خونه رسیدم پاکت بیمه‌نامه رو بردم گذاشتم تو کمد قسمت مدارکم و دیگه سراغش هم نرفتم.
تا همین دیشب که بعد از چند ماه دنبال مدرکی در کمد می‌گشتم. چشمم خورد به پاکت زرد بیمه‌نامه ماشین. یه شماره موبایل رُند و یه اسم آشنا روش نوشته شده بود:.
عباس پالیزدار

3- باید محصول بشتر(ی‌اش جا نمونده) برداریم!
وبلاگ یک دوست عزیز21 ساله افغانی که در دانشگاه بامیان درس کشاورزی می‌خونه و با مصیبت به اینترنت وصل می‌شه.
امید موفقیت دارم، هم برای خودش و هم برای همسرمحترمش که دانشجوی ادبیات در دانشگاه کابله.

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:18  توسط زیتون  | 

مرده‌شور این روز زن را ببرد! چپ و راست بهمان تبریک می‌گویند!
تبریک چی؟ که همسر خوبی هستی! خوب ظرف‌می‌شویی و جارو پارو می‌کنی!
ننه‌ی خوبی هستی! خوب گُه بچه می‌شویی! خوب شب‌نخوابی می‌کشی! خوب مریض‌داری می‌کنی! خوب مهمان‌داری می‌کنی!
آفرین، دختر خوبی هستی! هر چه پدر و برادر و عمو و دایی و پدربزرگ و پسرعمو به تو می‌گویند سر بالا نمی‌کنی که جوابشان را بدهی!
کارمند خوبی هستی! ! همیشه به موقع سرکار می‌آیی و گاهی جور کارمندان مرد اداره‌ات را می‌‌کشی. مقنعه‌مشکی و مانتو گشاد می‌پوشی و چشم ناپاکان را از خودت دور می‌گردانی!

این دوسه روز هر کس به من این روز را تبریک گفت خواستم کله‌اش را بکنم!
اگر من نخواهم همسر و مادر و دختر و خواهر و خواهر زاده و دختر عمومی خوبی نباشم باید چه کسی را ببینم؟
بابا به خدا من در درجه‌ی اول یک انسانم!
حق و حقوق انسانی‌ام را بدهید، بقیه تعارفاتتان پیشکشتان!
بهتان گفته باشم! نمی‌توانید مرا با یک قابلمه و گلدان و لیوان و یک عطر و گردنبند خر کنید!

سال‌های سال شادی و رقص و رنگ را از من گرفته‌اید و به جایش گریه و راهپیمایی و رنگ سیاه هدیه داده‌اید. شغل‌های مهم را از من گرفته‌اید و راه آشپزخانه را به من نشان داده‌اید. مرده شوره‌تان را ببرد! می‌توانید چیزی بدهید که این‌ عقده‌ها را از روح من پاک کند؟

من دوست ندارم نه از روی دامنم و نه از زیرش هیچ مردی به معراج برسد! اصلا مگر زن فقط در رابطه با مردان تعریف می‌شود؟
من اگر پدر و مادر نداشتم. شوهر نمی‌کردم، برادر نداشتم، بچه نداشتم اسمم را چه می‌‌گذاشتید؟ اسمم می‌شد "بیچاره" و "طفلک" شوهر گیرش نیامده؟ نازاست؟
یتیم است؟ بیوه است؟
حقوق انسانی‌ام را بدهید بقیه پیشکشتان!

خریت کردم به دوسه نفر بزرگتر که فکر می‌کردم چون بزرگ‌ترند و مذهبی، باید زنگ بزنم.
یکیشان گفت: من امروز را به عنوان روز زن قبول ندارم؟ 25 آذر بهم زنگ بزن و تق گوشی را گذاشت.
دومی گفت من 8 مارس را به عنوان روز زن قبول دارم. فاطمه به‌عنوان یک مادر 18 ساله‌ با سه بچه قدو نیم‌قد برایم عزیز است. اما برایم نمونه نیست.
دیگر به کسی زنگ نزدم. اصلا به من چه؟

محسن مالک و نیک‌آهنگ کوثر به عنوان هدیه دو لباس فرم دانشجویی برایمان طراحی کرده‌اند. که نمی‌شود از زیر دامنش کسی به معراج برسد!





ای زن به تو از فاطمه این‌گونه خطاب است
ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است!
جدا"؟ ارزنده‌ترینش؟

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:16  توسط زیتون  | 

1- این افتضاحی که جناب برادر مددی در دانشگاه زنجان به وجود آورد نکات مثبت زیادی داشت.

در یکی دوماه اخیر، سه بار تلفنی از طرف یک اداره دولتی احضار ‌شدم. چون هیچ‌وقت کارم به اونجا نیفتاده بود گفتم حتما یه اشتباهی شده و اهمیتی ندادم. امروز که گذارم به اون‌طرفا افتاد کنجکاو شدم برم ببینم قضیه چیه. وقتی جای پارک پیدا کردم و ایستادم تو آینه‌ی ماشین چشمم به شال و روژ صورتی رنگم افتاد. دستمال کاغذی برداشتم که پاک کنم. گفتم به اونا چه؟ مگه من کارمند اونجام یا کارم گیر اوناست!
همون‌جوری سرمو انداختم برم تو. مرد نگهبان پرسید کجا؟ گفتم من با اینجا کار ندارم، اینا زنگ زدن گفتن بیا. اگه راهم نمی‌دید برمی‌گردم. با شک و تردید گفت خوب برو.
حالا مگه کسی می‌دونست کی بهم زنگ زده! از این طبقه به اون طبقه از این اتاق به اون اتاق.
اسم اون آقا هم که بهم زنگ می‌زد یادم نبود. اینقدر گشتم و تو هر اتاق راجع به اوضاع مملکت قاراشمیشمون بحث کردم!... که بالاخره به کمک خانم کارمندی که با یک مسابقه 20 سوالی تونست حدس بزنه کی می‌تونسته منو احضار کنه شماره اتاق طرف رو پیدا کردم.
تقه‌ای به در زدم و وارد شدم. تنها کسی که تو اتاق بود، مرد حدودا 50 ساله‌ای بود با ته‌ریش و کمی اضافه وزن و کت‌شلوار چروک و پیرهن یقه‌سه سانت مدل حزب‌اللهی که نشسته‌بود پشت تنها میز اونجا!
در رو خیلی آروم پشتم بستم و رفتم جلو که ماجرا رو تعریف کنم... که دیدم با چشم‌های گرد‌شده منو نگاه می‌کنه و یه‌دفعه پا شد. با خودم گفتم چه عجب اینا هم بالاخره ادب و نزاکت بلد شدن و جلوی پای آدم بلند می‌شن. اما اشتباه می‌کردم. چون بلند شد و باعجله رفت در رو باز کرد و جلوش یه صندلی گذاشت و غرغر کنان اومد نشست پشت میزش و بعد از کشیدن یه نفس راحت با دستمال عرق پیشونیشو خشک کرد با چشمای وق‌زده‌ش نگاهم کرد و گفت: حالا امرتونو بفرمایید!
گفتم ببخشید حاج آقا، دیدم در از قبل بسته بود منم بستمش. کار بدی کردم؟
کمی رو صندلیش جابه‌جا شد و با من‌ومن گفت:
شرمنده‌م خواهر! بعد از جریان دانشگاه زنجان این همکارا هر خانومی بیاد به اتاق من یا بعضی همکارای دیگه حرف در میارن. منم مجبورم هر خانمی میاد برم درو باز کنم تا در دهنشونو ببندم!
با لبخند گفتم منظورتون همون کار مددی‌ استاد قرآن و...؟
اخم کردم و گفت: خواهر، شما کارتون رو بگید!
از اینکه مددی چه تاثیری بر این آقایون گذاشته و دانشجویان زنجان چنان چوبی برداشتن که تموم گربه‌دزد‌ها حساب کار دستشون اومده کیف کردم!
(ماجرا رو تعریف کردم. بعد از کلی فکر و گشتن تو دفاتر، معلوم شد یکی به عنوان معرف منو معرفی کرده و بعد اصلا پشیمون شده از استخدام اونجا)

2- در حیاط همون اداره یه آخوند قدبلند و گنده دیدم که در حالیکه زیر عبای نازکش باد می‌ندازه از روبه‌روم میاد. چنان لبخند ملیحی بهش زدم تا یه کم اذیتش کنم. یهو دیدم روترش کرد عباشو جمع کرد و راهشو کج کرد و دوید و رفت...
گفتم مددی جان دستت درد نکنه که آبروی خودتونو خوب بردی! و همینطور زارعی که خیلی به ما خدمت کرد!

3- مقصد بعدیم دفتری بود در طبقه‌ی سوم ساختمانی، از در که وارد شدم دیدم جَو اونجا یه خورده یه‌جوریه. همه جا تراکت چسبوندن که حواستان باشد،" در آسانسور دوربین مدار بسته نصب شده است!" خانمی مسن هم با لباس کارگری رو صندلی جلوی آسانسور طبقه همکف نشسته.
ازش پرسیدم جریان چیه؟ نگاهی به من و دوآقا که اونا هم منتظر آسانسور بودن کرد. از چشاش خوندم جلوی اونا نمی‌خواد چیزی بگه. آسانسور که رسید سوار نشدم. وقتی رفتن با کمی اصرار از زیر زبونش کشیدم که چند روز پیش دختری با یک آقایی سوار آسانسور شده و آقا به دختر حمله کرده و خواسته بهش تجاوز کنه. با تعجب پرسیدم تو مسیر همین چهار طبقه. خانومه خندید و گفت والله همینو بگو. اما طبقه چهارم که رسیدن آقاهه جلوی در وایساده و دوباره دکمه‌ی همکفو زده مشغول بوده تا بالاخره صدای جیغش به دفاتر می‌رسه و میان درو باز می‌کنن و... پسره هم فرار می‌کنه.
گفتم دختره شکایت کرده؟ گفت: اینو باش! دختره تمام مدت از خجالت جلوی چشاشو گرفته بود تا کسی نبیندش. اصلا نگذاشت براش آژانس بگیرن و با همون وضع درهم برهم رفت... تموم دکمه‌های مانتوش کنده شده بود. دنبالش رفتم تو خیابون یه ماشین دربست گرفت رفت...
رئیس ساختمون هم اونجا بود و دیدش... گفت نباید دیگه از این چیزا تکرار بشه.
یاد مطلب ملاحسنی افتادم... این ملت حشری!

4- شاید بعضی از دانشجویان دانشگاه زنجان گاهی خودشون تو خیابون به‌ خانوما متلک گفتن. شاید درصد کمیشون از اون قماش باشن که با ماشین تو خیابون می‌چرخن و جلوی دخترا وای‌میسن!
اما خوب... این قضیه فرق داره... بیشتر حالت اعتراض به حکومتی‌هاست و اینکه تمومشون از مقام و پولشون سوءاستفاده می‌کنن و اکثریت قریب به اتفاقشون دزد و هیز و فاسدن!

5- سیم آخر منو دعون کرده به بازی خواب‌ها و گفته سه‌خوابی رو که بیشتر از همه می‌بینم تعریف کنم.
اگه دیده باشین من معمولا تو بازی‌ها کمتر بازی می‌کنم. و البته از روی دوستان شرمنده‌م. بخصوص از مینوی عزیزم که قرار بود چند آهنگ و ترانه خاطره‌انگیزمو اینجا بنویسم. که راستش اون‌موقع اتفاقی افتاده بود و خیلی حالم بد بود و ‌گفتم آخه به درد کی می‌خوره تا بدونه کی به چی گوش می‌ده. بگذریم از اینکه من اصلا بلد نبودم نیستم تو وبلاگم آهنگ بذارم. و همینطور از روی فرشاد عزیز هم خجلم به بازی توضیح در مورد لینک‌های وبلاگ دعوتم کرد و هرکار کردم نشد . آخه من بشینم راجع به هر لینکی تو وبلاگم گذاشتم یه خط بنویسم یک سال نوری طول می‌کشه.
تو بازی خواب‌ها هم نمی‌خواستم شرکت کنم. تو نظرخواهیش چند جمله از خواب‌هام نوشتم که گفت همینا هم قبوله!
دیدم خیلی آسونه. پس می‌نویسم.

خوابایی که خیلی شب‌ها دیدمشون:
الف- از کوچیکی زیاد خواب می‌بینم که دور یه ساختمون ویلایی قدیمی با آجرهای کهنه‌ی زرد که وسط یه حیاط بزرگ و پر از برگ‌های پاییزیه و پنجره هم یا نداره یا کم داره، هی پرواز می‌کنم. اونقدر پرواز می‌کنم که سرم گیج می‌ره.
معمولا وقتی می‌خوام بیفتم از خواب بیدار می‌شم. ساختمون همیشه همین ساختمونه .(نمی‌دونم چرا ذهنم ساختمونو نوسازی نمی‌کنه و هیچوقت زمستون یا بهار و تابستون نیست)

ب- بعد از ازدواج خیلی خواب می‌بینم که عصره و مادر شوهر و خواهر شوهرم اومدن خونه‌مون. هیچکی نیست ازشون پذیرایی کنه منم گرفتم تخت خوابیدم. هر چی می‌خوام چشمامو باز کنم نمی‌تونم!
اونا هم هی غر می‌زنن و پشتم حرف می‌زنن:)

ج- این یکی خواب یه‌کم خصوصیه. اما ما که خراب وبلاگستانیم. بذارم بگیم.
البته بیشتر یکی دوسال اول ازدواج این خوابو می‌دیدم.
گاهی نصف‌شبا خواب می‌بینم کنارم تو تخت یکی دیگه -به جز شوورم -خوابیده. کسایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد.
البته همیشه شکر خدا پشتشون به منه!
هی پیش خودم می‌گم این کی اومد اینجا. سی‌با چرا جاشو داده به این؟ و یکی دوساعت سعی می‌کنم به زور چشمامو باز کنم و خودمو بپاشونم(بیدار کنم) که برم جایی دیگه بخوابم که بیدار می‌شم می‌بینم سی‌باست!

د- در بچگی خواب خوب زیاد می‌دیدم اما خواب بدی که زیاد تکرار می‌شد این بود:
خواب می‌دیدم تو یه جزیره‌ای گیر افتادم پر از درخت و پر از حیوون‌های وحشی و عجیب غریب. هی از این‌ور جزیره که خیلی هم کوچیک بود می‌دویدم این‌ور و تا پشت درختا پیدام می‌کردن دوباره می‌دویدم اون‌ور. این وسط هم گرگ‌ها و پلنگا و میمون‌ها و... هی گازم می‌گرفتن و کرگدن‌ها و گراز ها محکم پرتم می‌کردن رو زمین و زخمی و زیلی بودم. دردو قشنگ حس می‌کردم.
آخرش خیلی سینمایی می‌شد. بعد از کلی کشمکش زمین لرزه می‌شد و من و حیوونای دیگه هی به‌هم می‌خوردیم.
یهو با ترسی شدید می‌فهمیدم ما پشت یه نهنگ بزرگیم. اون جزیره به پشت در حال شناست.
اونقدر می‌ترسیدم که جیغ می‌زدم و از صدای جیغ خودم بیدار می‌شدم و می‌دیدم کلی عرق کردم. معمولا مامانمو بیدار می‌کردم. اونم با یه لیوان آب سرو ته قضیه رو به‌هم می‌آورد و می‌گفت چقدر گفتم کتاب قصه بزرگا رو نخون و فیلمای ترسناک نگاه نکن!

ه- قرار بود سه‌تا بگم. اما اسم جیغ پیش اومد، این خوابم یادم اومد که قبل از ازدواج همیشه خواب می‌دیدم یکی می‌خواد اذیتم کنه(یادم نیست چه اذیتی) و من می‌خوام جیغ بزنم اما هر چی لب و دهنمو تکون می‌دم هیچ صدایی ازش در نمیومد. هی سعی می‌کردم بازم بی‌صدا بودم . تموم نیروم رو صرف این کار می‌کردم و بازم هیچی به هیچی... و همیشه آخرش خیس عرق بیدار می‌شدم. تو بیداری می‌خواستم جیغ بزنم تا ثابت کنم که صدا دارم اما عقلم بهم می‌گفت دیوانه! همه خوابن!


6- گذرگاه جدید- شماره 80- مخصوص تیرماه‌، منتشر شد. بدوید تا نسخه‌هاش تموم نشده.

7- یه وبلاگ دیگه پیدا کردم به نام نصور.اون هم پر از مطالب جالب و خوندنیه.
ادبیات زنانه... ی فرشته نوبخت‌اش هم.

8- اعتراف می‌کنم که از وبلاگای بالا تو آدرس بارشون اسم "سیم آخر" رو "سیما‌خر" خوندم و اسم "نصور" رو "ناسور" :)

9- همین چند روز پیش بود که به سی‌با می‌گفتم توجه کردی که هر عکس از احمدی نژاد در روزنامه‌ها و نشریات اصلاح‌طلب می‌اندازن یه جورایی تو حالت بدیه. هر‌کدومشون یکی از خصلت‌های بدشو نشون می‌ده! اما خاتمی رو تو بهترین ژست می‌ندازن. سی‌با گفت خوب طبیعیه. عکس هم مثل داستان کلی پیام داره. و هر حزب و جناح همین کارو میکنه. لابد نشریات راستی برعکس عمل می‌کنن.
تا اینکه شنیدم روزنامه تهران به خاطر چاپ این عکس احمدی‌نژاد در حالت گوریل‌انگوری تازه اونم نه از نوع بامزه که از نوع نئاندرتالش، توقیف شده... لابد انتظار داشتن عکسشو با هاله چاپ کنن؟

10- کیف می‌کنم اینا به جون هم افتادن. هیچکس جز خودشون نمی‌تونه خودشونو تضعیف کنه!

11- کامنتی از نظرخواهی مطلب قبلی:
امام خمینی:‌ نماز ِ جماعت را با جلال و شکوه برگزار کنید!
سردار زارعی: جلال نبود، با شکوه و پنج نفر از دوستانش برگزار کردم!


نظرها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:0  توسط زیتون  | 

خبر ساده بود. سردار زارعی با وثیقه‌ی 50 میلیونی آزاد شد...
می‌پرسی چرا سردار با وثیقه‌ی 50 میلیون تومانی آزاد شد و شادی صدر و خدیجه مقدم و پروین اردلان(فعال زنان) با وثیقه‌ی صد و دویست میلیونی.
عزیزم، جواب ساده است. در کشور ما وثیقه‌ی هر کس را بنا بر ارزش آن شخص تعیین می‌کنند!

غصه نخورید
باور کنید آزادی سردار زارعی صد بار برایش از زندان و شکنجه و مرگ بدتر است.
تصور کنید سردار زارعی آزاد شده...
آیا کسی دنبالش می‌آید دم در زندان؟
بعید می‌دانم!
احتمالا آژانس می‌گیرد.
راننده آژانس از توی آینه هی برایش چشم و ابرو می‌آید. زارعی می‌پرسد: چه مرگت است مردک؟
راننده جواب می‌دهد: مردک هفت جد و آبادت است. خواستم بگویم دو فقره از همون خانم‌ها برای من هم ردیف می‌کنی؟ آخر ما هم دل (یا یک جای دیگر) داریم!
سردار سرخ و سفید می‌شود.
راننده آژانس کرایه‌اش را چند برابر حساب می‌کند. چون فکر می‌‌کند یک حکومتی فاسد را باید بچزاند.

سردار زنگ در را فشار می‌دهد. زنش به محض اینکه در آیفون تصویری قیافه‌اش را می‌بیند پیش خود می‌گوید:
مرده شور ریختش را ببرند! این مردک چطوری از هلفدونی آمد بیرون؟
و با وردنه و لنگه دمپایی به استفبالش می‌شتابد! سر و صورت و دست و پا و بدنش را زخمی و زیلی و کبود و سیاه می‌کند. به طوری که اگر سردار به بنیاد می‌رفت، حداقل یک هفتاد درصدی برایش جانبازی می‌نوشتند.

فرزندانش با دیدن او بدون سلام علیک با نفرت نچ نچی کرده و هر کدام به اتاق‌های خود می‌روند و در را محکم می‌کوبند!
زن سردار به او کوفت هم نمی‌دهد بخورد. به ناچار سردار زارعی به چلوکبابی محل دو پرس سلطانی مخصوص سفارش می‌دهد.
شاگرد جلوکبابی موقع تحویل غذا آنچنان نیشش باز است و آنچنان "ای‌ولی" به او می‌گوید که سردار خیس عرق می‌شود.

سردار هنوز پرس اول را تناول نفرموده که تلفن زنگ می‌زند
باجناقش است:
- رضا، حالا دیگر تنها تنها می‌خوری؟
- چی را ؟ (تعجب می‌کند. باجناقش چلوکبابش را با چه وسیله‌ای دیده)
- نصفشان را می‌دادی به من، به هر کدام سه‌تا می‌رسید.
سردار دوزاری‌اش می‌افتاد و گوشی را "تق" به روی تلفن می‌کوبد.

به جز غرغرهای مدام زنش، حرف‌هایی ازیک نقشه شیطانی برای بیرون کردنش از خانه به گوشش می‌رسد.

شب آیا خوابش می‌برد؟
بعید می‌دانم. نه از درد وجدان که از درد جراحات وردنه!

صبح لباس می‌پوشد که بیرون برود و هوایی بخورد، بس که زندان- به جان خودش- به او بد گذشته!
زن همسایه با دیدن او "خدا به دور"ی می‌گوید و چادرش را روی صورتش کیپ می‌گیرد و راهش را کج می‌کند به آن‌طرف. زن ‌آن یکی همسایه به او می‌پیوندد و سردار می‌شنود که به هم می‌گویند" مردک چشم درآمده همه‌ی زن‌ها را لخت تصور می‌کند!

حسن‌آقا بقال به محض دیدن او مشتری‌هایش را ول می‌کند و از مغازه می‌دود بیرون. به سردار چشمکی می‌زند و می‌گوید هوای ما را هم داشته باش سردار!

سردار رضا زارعی به روی خودش نمی‌آورد. پیاده روی صرف ندارد. برمی‌گردد از خانه سویچش را می‌آورد و سوار ماشین می‌شود.
در چراغ قرمز اولی، همه راننده‌ها او را نشان هم می‌دهند و می‌خندند. زن‌ها تفی می‌کنند و اخم می‌کنند. دختر جوانی با عشوه برای او بوس می‌فرستد!
چراغ سبز شده و راننده‌ها دوست ندارند حرکت کنند. پلیس راهنمایی می‌آید علت را پیدا کند، سردار را پیدا می‌کند!
سرش را جلو می‌برد و با نیش باز می‌گوید سردار جان قرص ویاگرایت(وایگرا) را از کجا می‌خری که اینقدر اصل است؟

سردار خسته شده. می‌خواهد به پارک برود ولی صلاح نمی‌داند. تصمیم می‌گیرد به سینما برود که تاریک است...
اما کور خوانده است. بغل دستی‌اش در حال چیپس خوردن او را می‌شناسد و با صدای دورگه‌ی ناشی از پریدن چیپس به گلویش داد می‌زند ئه.... سردار! سردار اینجاست.
سرها برمی‌گردند. از بالکن صدای کف و سوت می‌آید. متصدیان سالن با کنجکاوی چراغ‌های را روشن می‌کنند. دیگر کسی فیلم نمی‌بیند، فیلم زنده و واقعی توی سالن نشسته. صدایی از پشت سرش می‌آید: این همه کثافتکاری بکنی و توی این مملکت راست راست راه بروی! جل‌الخالق! این مردک کی آزاد شد؟
چند پسر جوان جلو می‌آیند و از او امضا می‌گیرند.
مسئول سینما جلو می‌آید و سردار را به طرف بیرون سینما هدایت می‌کند. سردار پول بلیتش را می‌خواهد. مسئول سینما بیلاخی حواله‌اش می‌کند.

آیا شما دوست داشتید این روزها جای سردار باشید؟

خیلی خوابم میاد. بقیه‌ش برای بعدا
اگر بقیه‌ای داشته باشه

یه نفر به من گفت دو سال دیگه!
گفت قول می‌دم اینا دوسال دیگه بیشتر دووم نمیارن!
گفتم مثل اون موقع‌ها که همه می‌گفتن دو ماه دیگه؟
گفت نه ایندفعه فرق می‌کنه. بدجوری نسخه‌شون پیچیده شده.
گفتم تا ببینیم...
پس دوشاخه‌هایتان را هوا کنید!

لینک در بالاترین

یک لینک دیگر در بالاترین

:45 | Zeitoon | نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط زیتون  | 

بقیه پی‌نوشت‌های مطلب قبل که تازه اضافه کردم. گفتم شاید این یکی‌رو نبینیدش، جداگانه پستش کردم.

پ.ن.3
یعنی چه!
بعضی‌ها وقتی پی نوشت می‌نویسن.
معمولا اولی رو مخففش رو درست می‌نویسن: پ.ن.
وقتی می‌خوان پی‌نوشت دوم رو اضافه کنن می‌نویسن:
پ.ن.ن.
و سومی رو پ.ن.ن.ن.
که یعنی پی نوشت نوشت نوشت!
من اینو تو وبلاگ خیلی از بلاگرها، حتی روزنامه نگار‌های به اصطلاح باسواد هم دیدم.
عزیز من. پی نوشت یعنی نوشته‌ای که بعد از نوشتن مطلب اصلی اون زیر اضافه می‌شه.
اگه دومین پی نوشت رو نوشتی بنویس پی نوشت 2 یا پ.ن.2
نه پ.ن.ن.
:P
چقدر من باید چیز یاد بدم:D

پ.ن.4
خیلی لجم می‌گیره وقتی می‌رم وبلاگ بعضی‌ها احساس می‌کنم
یه خانم معلم یا آقا معلم اون پشت نشسته که هی می‌خواد به آدم درس بده.
اَه اَه

پ.ن.5
هوراااااااا
بچه‌های تربیت معلم حقشونو با اتحاد خودشون گرفتن.
اگه فقط ده بیست نفر متحصن می‌شدن شاید تاثیری نداشت. ولی وقتی سه چهار هزار نفر با هم یه چیزی رو می‌خوان کسی جلودارشون نیست...
نباید بترسیم!
پایان موفقیت آمیز تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم کرج.
آخی... چقدر دلم برای فرین عاصمی تنگ شده بود..


پ.ن. 6
بیانیه بیش از 1200 تن از فعالان جنبش زنان و مدافعان حقوق برابر به مناسبت سالروز ۲۲ خرداد
(آقاا ما هر وقت با اسم زیتون امضا می‌کنیم کسی محل نمی‌ذاره. ولی خوب، این باعث نمیشه ما خودمونو از جنبش زنان دور بدونیم)

نظرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط زیتون  | 

 


1- ما چه گناهی کردیم که شما به فکر همه چیز هستید جز محل زندگی‌ ما و خودتان! ،صبح تا شب دارید به قرو فر و دک و پزتان می‌رسید، به خانه و زندگی‌تان می رسید، به ماشین‌تان می‌رسید ، به سیاست می‌رسید! اما همین‌که اسم محیط زیست می‌آید لب و دهنتان را را کج می‌‌کنید و می‌گویید به من چه! دولت‌ها خودشان می‌دانند! وبعد سیگاری چاق می‌کنید و آه فلسفی بلندی می‌کشید که پس کی به فکر ماست؟ بعد ته سیگار خود را با عصبانیت زیر پایتان می‌اندازید و لگدی به گل‌های باغچه می‌زنید که حوصله‌ات را ندارم، برو کلاغ قارقاروی احمق! نمی‌دانی که پسرخاله‌ام یک‌سال است که 206 زیر پایش است و من حتی یک موتور گازی ندارم. که در خیابان‌ها تک‌چرخ بزنم!

قار قار! شما خانم‌های محترم، وقتی شب‌ها کیسه زباله را دم در می‌گذارید افتخار می‌کنید که مال شما از تمام کیسه زباله‌های کوچه بزرگ‌تر است!
صبح تا شب دارید آشغال تولید می‌کنید! به مغازه‌دارها اصرار می‌کنید که هر جنس کوچکی که می‌خرید در یک کیسه نایلون قرار بدهد، کسر شأن خود می‌دانید کیسه پارچه‌ای با خود همران ببرید... شوینده‌های متعدد می‌خرید و بی‌حساب مصرف می‌کنید.
بعد بدون تفکیک در سطل می‌اندازید و... از آشغال سبزی بگیر تا قوطی فلزی کنسرو و باطری ساعت( که بعدا شیرابه‌هاش سمی می‌شه) و سطل‌های پلاستیکی ماست و وایتکس و...

شماها در حالیکه پاکت خالی سیگار یا جلد پفک یا بیسکوییت خود را از شیشه ماشین به بیرون پرتاب می‌کنید می‌فرمایید که پارسال در یک کشور خارجی بوده‌اید و دیده‌اید که چقدر کوچه‌هاو خیابان‌ها تمیزند و در حالی که پوست تخمه را از پنجره به بیرون فوت می‌کنید می‌گویید ما ملت لایقمان همین است!
من بالای درخت بوده‌ام و دیده‌ام هر وقت به پیک نیک می‌آیید با خودتان چند قابلمه و ساک پر از خوردنی به اضافه‌ی یک عالمه ظرف یک بار مصرف می‌آورید و همه‌اش در حال خوردن و زباله سازی هستید و موقع رفتن کسر شأنتان می‌شود دولا شوید و آن‌ها را در کیسه‌ای جدا جمع کنید و در زباله دانی بیندازید. بعد از محل نشستن خانواده بغلی که رد می‌شوید و می‌گویید: اَه اَه حالم به هم خورد چه خانواده‌ی کثیفی! اما من شاهد بودم که خودتان بیشتر کثیف کرده بودید. تازه کلی از شاخه‌هایی که من روی آن لانه ساخته بودم و بچه‌هایم در آن بوند کندید و با آن آتش روشن کردید و چون شاخه‌ها تر بودند کلی دود به خورد من و جوجه‌کلاغ‌هایم دادید.

من شاهدم که خیلی از شما برای اینکه چاه منزلتان پر نشود یواشکی و دور از چشم مأموران شهرداری فاضلاب خانه‌ی خود را به جوی‌ها و رودخانه‌ها روان کرده‌اید و بعد شکایت می‌کنید چرا کوچه‌تان بوی بد می‌دهد یا چرا شب‌ها خانه‌تان پر از پشه می‌شود.

من کلاغم، الاغ نیستم ! می‌فهمم که بسیاری از شما به مرض هولناک مصرف گرایی مبتلایید!!
دیده‌ام چطور وقتی مایه تیله‌تان زیاد می‌شود هی رنگ و وارنگ لباس و کفش و کوفت و زهر مار می‌خرید و هنوز چند هفته نشده دلتان را می‌زند و آن‌ها را در سطل زباله‌تان می‌اندازید. حتی حاضر نیستید این‌ها را به کس دیگری ببخشید تا به این زودی‌ها در چرخه‌ی زباله وارد نشود!
دیده‌ام چطور برای شش مهمان به اندازه‌ی شصت مهمان غذا درست می‌کنید که چشمشان در بیاید و بعدا نمی‌دانید با این همه غذا چه کنید! حتی همت این را ندارید ببرید بین اهالی یک محله‌ی فقیر تقسیم کنید!
من دید‌ه‌ام مدل به مدل ماشین و ضبط و تلویزیون و میز وصندلی و مبل و تخت و پتو و ملافه و ظرف و ظروف و کتری و قاشق چنگال و کفگیر و ملاقه عوض می‌کنید بدون اینکه کهنه شده باشند.
کارخانه‌دارها که دیگر شورش را در آورده‌اند. من خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم اصلا از بالای فاضلاب‌های آن‌ها پرواز نکنم. حالم به هم می خورد.

شماها فکر می‌کنید کره‌ی زمین تنها مال شماست؟
پس ما پرندگان و ماهی‌ها و خزندگان و بقیه پستانداران و دوزیستان هویجیم؟
چرا گفتم هویج؟ هویج هم جزء گیاهان است و کره‌ی زمین متعلق به گیاهان هم هست..
نکند دوست دارید به کره زمین بگوییم کره‌ی زباله؟


ای بابا، قار قار... از این زیتون که از اول وبلاگ‌نویسیش کلی ادعای محیط‌زیست دوستیش می‌شود و هوار تا مطلب زیست محیطی نوشته‌، توقع نداشتم وسط قارقارهای مشعشعانه‌ی ما بگوید خوابم می‌آید نوکت را ببند! بقیه‌اش را بگذار برای فردا!


2- تصاویر زیبایی از جشنواره هنر زیست محیطی در جنگل های نوشهر .... در وبلاگ مژگان جمشیدی عزیز... چه کارهای هنری محیط زیستی محشری!

پرونده‌ی محیط زیست‌نویسی وبلاگستان در بالاترین به مناسبت 5 جون سی‌و ششمین سالگرد روز جهانی محیط زیست. تا 22 خرداد وقت دارید تا صدای کلاغ دورنتان را بشنوید و به سمع و نظر دیگران هم برسانید.
کلاغ ما که حرف‌ها دارد بزند و فعلا نوکش را چیدم.

3- کامل ترین روایت از افشاگریهای (توپ) دکتر پالیزدار در همدان+ فیلم در وبلاگ خواهان صلح رضا سلیمانی.

4- یکی از بزرگترین اعتراضات دانشجویی همراه با تحصن و اعتصاب غذا در این سال‌ها در دانشگاه تربیت معلم حصارک کرج در حال وقوع است...
اما به دانشگاه تربیت معلم که زنگ بزنی و بگویی با یکی از مدیران آنجا کار داری
0261- 4579610 الی 25
در حالیکه اضطراب در صدایشان موج می‌زند می‌گویند اینجا هیچ خبری نیست.
می‌گویی پس من می‌توانم بیایم ببینم چه خبر است؟
می‌گویند نه اصلا" این روزها نیایید . می‌پرسی چرا؟ به خاطر مسائلی که در اینترنت نوشته‌اند؟ می‌گویند:
چه نوشته‌اند؟ هر چه نوشته‌اند همه‌ش کذب محض است! به خاطر بعضی تعمیرات. می‌گویی تعمیرات در روزهای امتحان؟ درضمن
من که هنوز نگفته‌ام در اینترنت چه نوشته‌اند که تکذیب می‌کنید.
تلفن می‌زنی به درمانگاه. صدای شلوغ پلوغی می‌آید... مسئول درمانگاه با عجله می‌‌گوید کلی مریض دارند و سرشان شلوغ است فوری قطع می‌کند.
دو سه شماره آخر از آن 15 شماره تلفن مربوط به درمانگاه‌ست...

5- سال‌هاست می‌شنویم که لعنت بر یزید که در روز عاشورا آب را بر امام حسین و یارانش بست. روی هر شیر آبی در خیابان‌ها نوشته‌اند لعنت بر یزید و سلام بر حسین.
اما اگر مسئولین دانشگاه تربیت معلم آب را بر اعتصاب‌کنندگاه غذا (در اعتصاب خشک هستند و آب می‌خورند) ببندند لابد باید به آن‌ها مدال داد!

6- برای آزادی ناهید کلهر دانشجو و وبلاگ‌نویس قمی این پتیشن را امضا می‌‌کنم...تهیه شده توسط فرناز آرین‌فر
وبلاگ ناهید کلهر....


نظرها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:27  توسط زیتون  | 

برادران و خواهران!
خدای تبارک و تعالی شاهد است که این روزها وقتی چشمم به بعضی از این جاده‌ها می‌افتد نمی‌توانم تاب بیاورم! آخر این روزها روزهای ارتحالات ما می‌باشد یا عشق و حال شما؟ جاده چالوس از تهران که نگاه می‌کنی تا خود چالوس و شهرهای دیگر همین‌طور ماشین است که در ترافیک گیر کرده است الا ماشائلله. آخر مرقد ما جنوب تهران، بغل بهشت زهراست یا شمال؟
راه را عوضی نرفته‌ای برادر؟ راه را عوضی نرفته‌ای خواهر من؟
من به بسیجی‌ها اعلام خطر کردم! گفتم جاده‌ها را ببندید و فقط به طرف مرقد ما باز باشد. اما گفتند از توان ما خارج است. جلوی ماشینی را می‌گیریم می‌گوییم سر خر را کج کن! دخترک خائن و خبیثی از صندلی پشت می‌گوید برادرِ من نگران نباش... مایوی دو تیکه‌ی مشکی‌ام را برداشته‌ام. برای عزاداری می‌روم شمال.
من توی دهن آن دختر می‌زنم! من توی دهن پدر آن دختر می‌زنم! توی دهن مادرش هم می‌زنم! به واسطه‌ی تربیت دختر ناشزه‌ای چون او! من به پشتیبانی بسیج تربیتِ دختر تعیین می‌کنم! تربیت پسر هم به هکذا!
این دولت اسلامی برای این روزها چه برای شما کم گذاشته که همه‌تان از سه‌ماه پیش رفته‌اید برای این چهار روز( دو روز ارتحالات و یک جمعه و یک بین‌التعطیلین) در یک شهر تفریحی هتل رزرو کرده‌اید...
به من خبر رسیده که بلیت سفر به دبی از 180 هزار تومن در روزهای ارتحالات ما به 400 هزار تومن رسیده!
تمام تورهای داخل و خارج از سه‌ماه قبل به فروش رفته. تمام هتل‌ها رزرو شده. اُف بر تو!
در حالیکه ستاد ما اتوبوس‌های مجانی تحت عنوان راهیان نور در اختیار شما گذاشته‌ایم به طرف مرقد مان. به هر کارخانه دستور داده‌ایم ده هزار پرس غذا بیاورد. و همه چیز! همه نوع مأکولات و اطعمه و اشربه!
سینماها را در این روزها بستیم و بهترین برنامه‌های تلویزیونی برای شما تدارک دیده‌ایم.
و لاکن، برادر من، آب‌شنگولی می‌بری شمال؟
ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق و دانسینگ باشد . همه هستی ما به كام آمریكا برود.
ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه نهضت ارتحالات را زنده نگه‌داریم! چرا برای امام حسین(ع) شله زرد می‌پزید و برای من نه! مگر من چه هیزم تری به شما فروختم؟ برای خاطر شما جام زهر ننوشیدم؟ گرچه زهرش یک سال طول کشید اثر کند.

من باید یك نصحیت به مردم بكنم و یك تشكر از بسیح، اما آن نصحیتی كه می كنم این است که امت عزیز من، مستقل باشید، درست است زحمت کشیده‌اید، خون داده‌اید، اما حیثیت و آبرو داشته باشید، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند که شما آدم شوید. شما نمی خواهید مستقل باشید؟
برادر! خواهر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر آمریکا و اسرائیل باشید و همه‌اش خوشی کنید. ولاکن من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه بسیج می گوید بگوئید. بسیج مگر چه می‌گوید؟‌می گوید ملت باید مستقل باشد و در ارتحالات شرکت کند. ملت نباید زیر فرمان دولت آمریكا و اسرائیل و سایر اجنبی‌ها پاشد برد شمال. پاشد بِرَد دوبی.
شما هم بیائید به آغوش بسیج، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم. برای شما فرودگاه را هم بسته‌ایم! فروشگاه‌ها، سینماها، حتی سبزی‌‌فروشی‌ها را هم بسته‌ایم! دیگر چه می‌خواهید.
آبروی امت اسلامی و نهضت اسلامی را حفظ کنید... گزک به دست خبرگزاری‌های خارجی ندهید. مایوی دوتکه نپوشید! ما می‌خواهیم نظام محفوظ بماند!
لكن نظام ناشی از ملت در خدمت بسیج نه در خدمت اجانب!
یک چیز دیگر باید عرض کنم و آن این است که بعضی دشمنان برای هم پیامک می‌فرستند که هپی ارتحالیدی**. امروز شنیدم موقع خداحافظی همه به هم همین‌ها را می‌گویند.
وقتی این را شنیدم استخوان‌هایم به لرزه درآمد حتی از روزی که شنیدم شورت لامبادا مد شده بیشتر!
خواهرم، برادرم،‌ دست بردار از این کارها!
به علت تألمات روحی قادر به ادامه‌ی سخنرانی نیستم.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته

* یک پیامک از دیار فانی
** Happy Erteholiday

لینک در بالاترین

مرتبط:
1 - یک هفته با امام زمان !... ابلهی که همه چیز را می‌دانست.
2 - انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟
3 - اگر لینک طنز دیگه‌ای در این مورد هست لطفا در نظرخواهی بنویسید.

پ.ن.
چند وقت پیش که برنج کمیاب شده بود. تو فروشگاه رفاه دنبال یه 5 کیلوییش می‌گشتم که دیدم نیست(بعضی‌ها اول یه مدت برنج‌ها رو قایم کردن) منم از لجم یه کارتن کله قند و دو بسته چایی خریدم آوردم خونه. سی‌با بهم خندید.
- بابا بازار پره از قند و شکرهای اهدایی آقای آیت‌الله فلان.
گفتم انتظار داشتی یه شکارچی دست خالی بیاد خونه.
حالا دیدم یهو امروز تخم شکر و چایی هم ملخ خورده...
چایی دوغزال در بسته‌ی نیم‌کیلویی هفت‌هزار تومن( قبلا:3500) و قند کیلویی1200 (قبلا: 800) خیلی مسخره‌ست. نه؟
پودر هم که قیمتش دوبرابر شد(250 تومن بود حالا شده 500 و 700) حالا برم سراغ چی؟
حبوبات هم که قبلا گرون شده بود.... نون هم نمی‌شه ذخیره کرد....
ای بابا... برم دو سه کیلویی پشم گوسفند بخرم. شاید گرون شد:)

نظرها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:15  توسط زیتون  | 


آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری.بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند کنار گل‌ها و شمع‌ها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش می‌درخشد. لب‌هایش تکان می‌خورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوری‌مان رنج‌آور است، اما نباید باعث بی‌توجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبی‌های زندگی محروم کنیم. روحیه بچه‌ها را نباید خراب کنیم. بچه‌هایم را به تو می‌سپارم و می‌دانم که در پرتو خوبی‌های تو، انسان‌های شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لاله‌ای دشت خاوران.
- گولم می‌زدی. می‌گفتی رفته‌اند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگی‌ات خوب ماچم کن، هر چه می‌خواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام می‌شود، ها! پشیمان می‌شوی که چرا بیش‌تر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخک‌ها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گل‌ها را برده توی عکس‌اش و آن را بو می‌کند. مادرش دستی روی عکس می‌کشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخک‌ها، به جمعیت نگاه می‌کند و دنبال دخترش می‌گردد و می‌گوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو می‌کند به عکس بابای او و می‌گوید: «آن ترانه‌ای را که در سلول می‌خواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ می‌شد، منتظر می‌ماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون می‌بارم.
یکی از مادرها، اشک‌هایش را پاک می‌کند و ذوق‌زده، جیغ می‌کشد:
«بچه‌هایم. این‌ها بچه‌های من هستند. همه‌ی آن‌ها با هم. هر پنج‌تاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه می‌کند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر می‌گوید: «می‌دانی عزیزم، آخر، همه‌ی زندگی‌ام شما پنج تا بودید. همه‌ی زندگی‌ام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش می‌گوید: «حالا که داری ما را می‌بینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشسته‌ای.»
«باشد دیگر گریه نمی‌کنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمی‌بینی. آن جا نشسته توی میخک‌ها.»

مادر برمی‌گردد به طرف میخک‌ها. دامادش را می‌بیند و مویه می‌کند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکس‌ها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشسته‌اند و با هم گفت و گو می‌کنند:
«مادرهامان همه پیر شده‌اند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آن‌وقت‌ها که دنبال ما می‌گشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گل‌ها و شمع‌هایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده می‌گوید: «یک روز عاقبت پیدامان می‌کنند و گل‌ها و شمع‌هاشان را کنارمان می‌گذارند.»
بابای میهن می‌گوید: «و با تعجب فریاد می‌زنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکس‌ها دست دراز می‌کند و شاخه‌ی میخکی به همسرش می‌دهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم.
و همسرش به او پاسخ می‌دهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره می‌کند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز می‌کند و هیچ نمی‌گوید. مادر بوسه‌ای به عکس پسرش می‌زند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را می‌بوسد. موهایش را ناز می‌کند: «طفلکم. تو که همه‌اش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکس‌ها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجه‌ی کرمانشاهی از همسرش می‌پرسد: «پس روله‌مان کو؟ نمی‌بینمش.»
همسر او تند اشک‌های خود را پاک می‌کند و با صدای لرزان می‌گوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدان‌ها، لبخند می‌زند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمده‌ای هی اشک می‌ریزی.»
زن اشک‌هایش را پاک می‌کند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچه‌هاشان را از توی گل‌ها و کنار شمع‌ها برمی‌دارن. خیلی آرام در دستمال‌ها و پاکت‌ها می‌پیچند. توی کیف‌شان می‌گذارند و با خود به خانه‌هاشان می‌برند.

علی اشرف درويشيان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:46  توسط زیتون  | 

1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!

2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!

3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!

4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...

5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!


6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟

7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....

8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, می چسبه!
اسلام مسلام و کنفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت:)
بلاگ نیوز
بالاترین

9- قالب وبلاگ تو سرم بخوره، این کانترم(کنتور) چرا غیبش زده؟ توهیچ‌کدوم از وبلاگام نیست!

نظرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 3:19  توسط زیتون  | 

پرسپولیس برد و ما مردیم از خوشی و بی اختیار ریختیم تو خیابونا.... زن و مرد... همین که ماشین های حامل اونایی که از ورزشگاه اومده بودن به شهر رسید غوغایی شد. هر گوشه حلقه ای درست شد و د بزن برقص. سوت و کف... با پرچم هایی قرمز در احتزاز. وسط میدونا و خیابونا. ماشینا بوق بوق می زدن و با برف پاک هاشون می رقصیدن!

خبر به نیروی انتظامی رسید که چه نشسته اید که ملت خوشحالن و تازه قر هم می دن...
این دفعه پلیس ریخت تو خیابونا. مردم ایرانو چه به خوشی و رقص! چه غلطا! چه جسارتا!

هر شهری برای خودش یه منطقه ی مخصوص خوشی داره. معمولا این مناطق رو بلندیه. مردم دوست دارن شهر زیر پاشون باشه اینجور وقتا و همه یواش یواش میرن اونجا. تا شاید کمتر مزاحم دیگران باشن و تا نزدیکی های صبح بخونن و برقصن..
اما پلیس فکر اینجاشم کرده.
جلوی تموم خیابونایی که به منطقه ی شاد ختم می شه یه اتوبوس به صورت عمودی قرار داده!
همه بعد از یه شادی کوچولو نیم بند رفتن خونه و با خودشون نقل و شیرینی و فشفشه و پرچم آوردن. اما می بینن راه ها بسته ست. حتی اونایی که خونه شون اون وراست راه نمی دن.
شادی تبدیل به عصبانیت می شه. یعنی چه؟!
انرژی که می رفت برای شادی صرف بشه صرف فحش دادن می شه!
آخه شما چرا با شادی بی آزار مردم هم مخالفید!
یه امشب می خواستیم تا صبح شاد باشیم! و فراموش کنیم آنچه شما بر سرمون آوردید...

پرسپولیس امشب با قطبی قهرمان شد.
تبریک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:37  توسط زیتون  |